مسری
-
تاریخ: 1401/12/12 ساعت: 18:10
..امشب از خودم سیرمتو هم بی شک دیگه سیریمن ،دل کندم از توباهمه اشکایی که دیدی ....صدام غم داره ، تب دارهتو غماشو یک به یک بشمارنبین چشامو خیسه بازدست کم میگیری امبازاینبار ؛.صدام فریاده ، فریادهدلم غم داره ، غم دارهتو روزت با شبتفرق دارهدلت حیف با من انگار ،لجدااارهههه ....بیمار روی تختممواظب باش من...
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 19:00
ماهم عزیز نیست ولی به چهارده رسیدهدوست داشتن توشعریست که کتابش رسیده ،،***رفت و قصه نگفته اش را گفت به گوشمکه بگویم به دیگری،،،که او شبانه بخواند قصه اش راباز برای یار دیگری،،، |+| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۱ساعت 21:17  توسط شیواخزايي (بماني)_ماریا | Adblock test (Why?)
خواب
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 5:38
بیا شعر نخوانیمشعر خوابهایمان را می دزددترسمان را نه،،ما می ترسیممی ترسیم زندگی به ساعت ۲۴ نرسیدهبه صبح برسدبا کتابها و شعرهای سارقبی خوابهایی که تو مرا به خانه می رساندیبا قهر دستهایی که از انگشتانت پیدا بود،، یلدایت مبارک*
اسلحه سرد
-
تاریخ: 1398/4/12 ساعت: 4:34
در کوچه باغدرختی هستمبا نرده هایی که به سمتم تیر آهن کشیده اند-بی ملاقاتی-و از باغ به پیاده رو تبعیدم کرده اندکه در زمستانتگرگ شانه هایم را ساقط کنددر دودبا جای پاهاو لاستیک ماشینهایی که مرا به نشناخ
بهشت
-
تاریخ: 1398/4/12 ساعت: 4:34
مانده ام با ديوارهاي نيمه تمامكه بار يك خانه ی جهنمی بدون پنجره را بدوش مي كشدكه آجرهاش روي همروز به روزبه بالاو گاهي به پايين پرت مي شوند؛كه كوچه را از آژير آمبولانس پر کنند .خانه به بشت بام كه رسيدجواني ام قصد داردبه كوچه خودش را بيندازدكه آجرهاش اسمش را گذاشته بودند"بهشت".
چوب لباسی
-
تاریخ: 1398/4/12 ساعت: 4:34
بر دوشم سنگینی می کنممثل یک چوب لباسیدر یک کمد- با لباسهای زیادی که یکی دو تا نیستند-و هر از گاهی صاحب کمدبا خوشحالیاز برگشت خرید لباسیسنگینی این بار را بیشتر می کند...مگس می شوم و به وز وز می افتم،،
نیم تنه
-
تاریخ: 1398/4/12 ساعت: 4:34
سرم با چشمهایم راکنار شومینه_ که دیگر نمی سوزد _در خواب جا میگذارمدستانم را در کشوی لباسهایی که تایشان باز نشدهو پاهایم که جای دزدها از پنجره فرار کرده اند _از راههایی که پلیس هنوز ردشان را نزده_من اکنوننیم تنه ای بیشتر نیستمو تنها کاری که از نیم تنه ساخته استجای لاستیک غلت بخوردروی ویلچر،،
جان سخت
-
تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 17:36
انگشت های نامه نشده انگشت های به حرف نیامده آمده بندهای بی بند و بار که می شکنند و دوباره به حالت اولشان برمی گردند جان سختان این کره ی خاکی زمین شکنان آسمان دران آه چه کسی ریختن این همه خون را
سنگِ قبرِ بیچاره!
-
تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 17:36
من با تو در یک گور خفته ام گورکن تنها شاهدمان است و سنگها جانداران زبان بسته که مردن را از ما آموخته اند و سوگواری را از خودشان بگذار سنگها بگویند غمی نداریم بگذار بگویند ما نرسیدن را همان رسیدن
اسكاج
-
تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 17:36
ذهن شاعر شبيه اسكاجهكه سفيد مي كنه ته ديكا رونه نميخوام اسكاج باشمنه نميخوام ديكه سياهي رو ,,