خرید بک لینک
..امشب از خودم سیرمتو هم بی شک دیگه سیریمن ،دل کندم از توباهمه اشکایی که دیدی ....صدام غم داره ، تب دارهتو غماشو یک به یک بشمارنبین چشامو خیسه بازدست کم میگیری امبازاینبار ؛.صدام فریاده ، فریادهدلم غم داره ، غم دارهتو روزت با شبتفرق دارهدلت حیف با من انگار ،لجدااارهههه ....بیمار روی تختممواظب باش منم مسرینمی خوام دردسرت باشمتو انگار با اون ؛دو تا جفتین .....  |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند ۱۴۰۱ساعت 2:48&nbsp توسط شیواخزايي (بماني)_ماریا  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین سامانی تاريخ: جمعه 12 اسفند 1401 ساعت: 18:10

ماهم عزیز نیست ولی به چهارده رسیده

دوست داشتن تو

شعریست که کتابش رسیده ،،

***

رفت و قصه نگفته اش را گفت به گوشم

که بگویم به دیگری،،،

که او شبانه بخواند قصه اش را

باز برای یار دیگری،،،

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۱ساعت 21:17&nbsp توسط شیواخزايي (بماني)_ماریا  | 

برچسب: نویسنده: بنیامین سامانی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 19:00

بیا شعر نخوانیم

شعر خوابهایمان را می دزدد
ترسمان را نه،،

ما می ترسیم
می ترسیم زندگی به ساعت ۲۴ نرسیده
به صبح برسد
با کتابها و شعرهای سارق
بی خوابهایی که تو مرا به خانه می رساندی
با قهر دستهایی که از انگشتانت پیدا بود،،

یلدایت مبارک*

برچسب: نویسنده: بنیامین سامانی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 5:38

در کوچه باغدرختی هستمبا نرده هایی که به سمتم تیر آهن کشیده اند-بی ملاقاتی-و از باغ به پیاده رو تبعیدم کرده اندکه در زمستانتگرگ شانه هایم را ساقط کنددر دودبا جای پاهاو لاستیک ماشینهایی که مرا به نشناخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین سامانی تاريخ: چهارشنبه 12 تير 1398 ساعت: 4:34

مانده ام با ديوارهاي نيمه تمام
كه بار يك خانه ی جهنمی بدون پنجره را بدوش مي كشد

كه آجرهاش روي هم
روز به روز
به بالا
و گاهي به پايين پرت مي شوند؛
كه كوچه را از آژير آمبولانس پر کنند .

خانه به بشت بام كه رسيد
جواني ام قصد دارد
به كوچه خودش را بيندازد
كه آجرهاش اسمش را گذاشته بودند
"بهشت".

برچسب: نویسنده: بنیامین سامانی تاريخ: چهارشنبه 12 تير 1398 ساعت: 4:34

بر دوشم سنگینی می کنم

مثل یک چوب لباسی
در یک کمد

- با لباسهای زیادی که یکی دو تا نیستند-

و هر از گاهی صاحب کمد
با خوشحالی
از برگشت خرید لباسی
سنگینی این بار را بیشتر می کند.
.
.

مگس می شوم و به وز وز می افتم،،

برچسب: نویسنده: بنیامین سامانی تاريخ: چهارشنبه 12 تير 1398 ساعت: 4:34

سرم با چشمهایم را
کنار شومینه
_ که دیگر نمی سوزد _
در خواب جا میگذارم

دستانم را در کشوی لباسهایی که تایشان باز نشده

و پاهایم که جای دزدها از پنجره فرار کرده اند _از راههایی که پلیس هنوز ردشان را نزده_



من اکنون
نیم تنه ای بیشتر نیستم

و تنها کاری که از نیم تنه ساخته است
جای لاستیک غلت بخورد
روی ویلچر،،

برچسب: نویسنده: بنیامین سامانی تاريخ: چهارشنبه 12 تير 1398 ساعت: 4:34

انگشت های نامه نشده انگشت های به حرف نیامده آمده بندهای بی بند و بار که می شکنند و دوباره به حالت اولشان برمی گردند جان سختان این کره ی خاکی زمین شکنان آسمان دران آه چه کسی ریختن این همه خون را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین سامانی تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 17:36

من با تو در یک گور خفته ام گورکن تنها شاهدمان است و سنگها جانداران زبان بسته که مردن را از ما آموخته اند و سوگواری را از خودشان بگذار سنگها بگویند غمی نداریم بگذار بگویند ما نرسیدن را همان رسیدنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین سامانی تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 17:36

ذهن شاعر شبيه اسكاجه

كه سفيد مي كنه ته ديكا رو

نه نميخوام اسكاج باشم

نه نميخوام ديكه سياهي رو ,,

برچسب: نویسنده: بنیامین سامانی تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 17:36

صفحه بندی